دسته: اشعار

  • سرباز بی سر

    یک طرف گردان و لشگر یک طرف سرباز بی سر یک طرف محراب و منبر یک طرف مسکین بی فر یک طرف ماهی و صیاد یک طرف طعمه سر دار یک طرف قاضی و شاکی یک طرف محکوم محجور در عجب ماند سردار ازل تا کجا این بی کلاهی ها به سر

  • ساده بین

    ما اسیر تیره رفتاری خویشیم مختصر در ساده انگاری خویشیم ما غلام کاهلان شیک پوشیم ژنده پوش جاعلان کم فروشیم ما سیاهی لشکر بادیم و طوفان دم به دم در محضر امیال پوچیم کو کنام امن و بی درنده خویی کز برون اش می وزد باد به مویی کو سیاحت در وجود صلح جویی برکه…

  • گنه کار راست گو

    چه کردند با گنه کاری که میگفت راست بدار‌ش زدند و بریدند سرش راست راست نشستند و گفتند که او کافر است و یا عاشقی بی بر و پیکر است به خاکش کشیدند و از روی حسد گَزیدند و خوردند اش از روی قصد به امیال او قفل و مانع زدند به افکار او مُهر…

  • مست

    چنان مستْ اسیر دلم ای دوست که میخانه و پیمانه بر اوست چرا این همه حاشا و تماشا علاج غم من پیچش یک موست

  • زمستان

    زمستان بسر گشت و سرما برفت کویر دلم سبز گردید و غم ها برفت اسیر دلی گشتم و باز شد دری کز پی اش صد سر از ما برفت

  • نار

    دلم من نار میخواهد ز منقار طعام ام مانده در دست ات نهان،  یار بیا بشکن سکوت مرگبار ات سرِ ما مانده در بندت سرِ دار

  • ورزش

    بپاخیز و خیزش کن و یاد کن بورزش دل تنگ خویش شاد کن برای خودت باش و غم بر نگیر بگوشت بگیر پند و فریاد کن

  • ستاره

    تو چشات ستاره داری و خودت خبر نداری تو نگات بهارو داری و دل سپر نداری تو چنار سربلندی که در این دیار وحشی هوس سفر نداری و سر گذر نداری

  • انتظار

    بکوبیدم در میخانه تا از در برون آیی به لبخندت جهان گیری و در دل ها فرود آیی به آغوشم بگیری و دلم را پاسبان باشی ز میثاق ات خبر گیری و هردم پیش ما آیی

  • کنارم باشی

    کنارم باشی و دستم به دستانت گره خورده خیالت باشد  آسوده و مرگ ات تا ابد مرده نباشی ساکت و رنجور و باشی عاری از هر غم نیازت ات بی نیازی و درونت شمع؛ افروخته