نویسنده: Iman Far

  • داستان قطار

    دست راست اش را گذاشت روی شیشه و زیر لب گفت خداحافظ. بعد یهو سرش را برگرداند سمت من و گفت حاج خانم هستند. خدا حفظشان کند. خیلی به پای من نشسته اند.  بعد رو کرد به دو نفر جلویی و با لبخندی بشاش گفت: انشاالله برای نماز به موقع میرسم. اگرچه این روزها همه…

  • برابری

    برابری

    چگونه ممکن است  که مرغ ها پرندگان بر فراز رود ها به ارمغان بیاورند چگونه ممکن است که  سنگ ها  به اختیار خود  به سد راه های نیمه باز انتخاب گسیل شوند تو خود دلیل مشکلی  بدین سبب به حبس خود قفس نساز  به اختیار خود رها شو از قفس رها کن از قفس

  • بازی های قرن جدید

    در جهانی که برای قفس انداختن روباهی اشک میریزد تمساح مرگ فوج فوج کبوتر ها حتما بازیست بازی است کودک من نقاشیست رنگ است مثل رنگ قرمز که زیادی شده است میدهند دست منو تو مفتی تا بپاشیم به هم سرمان گرم شود بمب ها را بزنید خانه ها منتظر تخریب اند کودکان منتظر کشته…

  • لونا

    من در این خلوت خویش من در این غربت دور با خود اندیشیدم چیست در گوهر تو، که مرا بی پروا کرده است عاشق تو کودکی دیدم من پی بازیگوشی لحظه ها را به غنیمت شمرد کودکی دیدم من که درون اش ویدا همه اسرار وجود اش پیدا متحیر گشتم، که در این پیدایی نیست…

  • خیال

    با سر موهای خیس ات در آب میکشم طرحی قشنگ لحظه های شادی انقلاب خویشتن گوشه نرمی برای زیستن بر لب جویی نهالی کاشتن با سر مستی کلامی داشتن عشق معنا داشتن سازندگی در خیال خسته ام سودای پروازی بلندم آرزوست

  • در باب مدیریت مهندسی نرام افزار

    به عنوان شخصی که از دوران نوجوانی کدنویس بودم و عاشق رایانه و کامپیوتیشن،  هیچ وقت فکر نمی کردم در زمینه کاری به سمت مدیریت برم. اما در سال گذشته در برخورد با مدیر سابق خودم و مدیرانی که جاهای دیگه باهاشون آشنا شدم به این نتیجه رسیدم که متاسفانه افرادی با توانمندی پایین در…

  • یاد ایام

    با تشکر از گوگل فوتوز که منو برد به خاطرات دور. به روزهایی که یک اکیپ بودیم سرخوش و سرمست. عاشق طبیعت و افتاده در دل رشته کوه های آلپ… کارمون این بود که هر شنبه،  خروس خون صبح به جهد خودمون لبیک بگیم و در ظل گرما خودمون رو برسونیم به یخ های هیچ…

  • مرد شب

    الان سال هاست که صبح ها چشمانم را باز میکنم،  پتو را از روی خودم کنار میزنم،  پاهای پرهنه ام را روی زمین سرد میگذارم و جسم نحیف ام را از تخت بلند میکنم. بی درنگ بسوی پنجره اتاقم میروم. پنجره را باز میکنم و موهای طلایی ام را به دست باد و آفتاب می…

  • آخرین سنگر

    پنجره را باز کردم و مثل همیشه صندلی قهوه ای پررنگ چوبی که هر وقت رویش بشینی صدای جیر جیر میدهد را کشیدم جلو. از جیب پیراهن سفید ام که از فرط گشادی به کفن میماند بسته سیگار را بیرون کشیدم و سیگاری آتش زدم. روبروی خانه ما، دو تا خانه چفت هم دیگر است.…

  • پایان بی آغاز

    این قصه بسر آمد و دیدار نشد این قائله سر آمد و گفتار نشد از خاطر من رفت خیال مست ات این فصل تمام و دل من باز نشد از دست برفت حسرت دستی و دلم در حسرت آن رفته گرفتار نشد رخصت نیامد و عرضم ناتمام ماند خاطر کنار رفت و دلم مبتلا نشد چون هیچ نشد قصیده ها مختصرند شعری که نداشت ابتدا، ابراز نشد