دسته: اشعار

  • قایقِ دریا

    دریایم و دل در غمِ یک قایقِ تنهاآرام نشستم که نلرزد، دلِ دریا هر موجِ دلم خواست به آغوش بگیردترسید که قایق شکند در خمِ دریا آرام شدم تا که گذر کردی و رفتیآسوده به ساحل برسی، آخرِ دریا طوفان و مهِ تیره زِ پیشِ تو گرفتمتا ماه بتابد به ره قایقِ دریا آن نور…

  • زبان دل

    توسط

    در

    نه با عقل گشاید کسی قفلِ جان‌هانه با حرفِ منطق بمانَد زبان‌هازِ راهِ محبت دلِ خسته گیرندکه این گنجِ پنهان بود بی‌کران‌ها

  • اخلاق و قدرت

    اخلاق بنای خانه جان باشدقدرت، نگهدارنده میدان باشدآن مرد که هر دو را توانایی یافتهم شاه جهان و هم دل آرام باشد

  • زن

    توسط

    در

    وقتی سخن از زن است دریچه های ادراک را گشایشی باید به درازنای تاریخ بشر

  • برابری

    چگونه ممکن است  که مرغ ها پرندگان بر فراز رود ها به ارمغان بیاورند چگونه ممکن است که  سنگ ها  به اختیار خود  به سد راه های نیمه باز انتخاب گسیل شوند تو خود دلیل مشکلی  بدین سبب به حبس خود قفس نساز  به اختیار خود رها شو از قفس رها کن از قفس

  • بازی های قرن جدید

    در جهانی که برای قفس انداختن روباهی اشک میریزد تمساح مرگ فوج فوج کبوتر ها حتما بازیست بازی است کودک من نقاشیست رنگ است مثل رنگ قرمز که زیادی شده است میدهند دست منو تو مفتی تا بپاشیم به هم سرمان گرم شود بمب ها را بزنید خانه ها منتظر تخریب اند کودکان منتظر کشته…

  • لونا

    توسط

    در

    من در این خلوت خویش من در این غربت دور با خود اندیشیدم چیست در گوهر تو، که مرا بی پروا کرده است عاشق تو کودکی دیدم من پی بازیگوشی لحظه ها را به غنیمت شمرد کودکی دیدم من که درون اش ویدا همه اسرار وجود اش پیدا متحیر گشتم، که در این پیدایی نیست…

  • خیال

    با سر موهای خیس ات در آب میکشم طرحی قشنگ لحظه های شادی انقلاب خویشتن گوشه نرمی برای زیستن بر لب جویی نهالی کاشتن با سر مستی کلامی داشتن عشق معنا داشتن سازندگی در خیال خسته ام سودای پروازی بلندم آرزوست

  • پایان بی آغاز

    این قصه بسر آمد و دیدار نشد این قائله سر آمد و گفتار نشد از خاطر من رفت خیال مست ات این فصل تمام و دل من باز نشد از دست برفت حسرت دستی و دلم در حسرت آن رفته گرفتار نشد رخصت نیامد و عرضم ناتمام ماند خاطر کنار رفت و دلم مبتلا نشد چون هیچ نشد قصیده ها مختصرند شعری که نداشت ابتدا، ابراز نشد

  • پدر

    که بود که دست مرا گرفت و راهم برد به کوچه های دراز و تنگ تارم برد که بود که مستانه رهسپارم کرد ز خوشه های محبت نثار جانم کرد دمی به مروت نگاه پاکم کرد به امتداد حضورش انتخابم کرد به باغ و برگ کلامش آشنایم کرد ز شاخه های وجودش استوارم کرد