برچسب: غزل
-
قایقِ دریا
دریایم و دل در غمِ یک قایقِ تنهاآرام نشستم که نلرزد، دلِ دریا هر موجِ دلم خواست به آغوش بگیردترسید که قایق شکند در خمِ دریا آرام شدم تا که گذر کردی و رفتیآسوده به ساحل برسی، آخرِ دریا طوفان و مهِ تیره زِ پیشِ تو گرفتمتا ماه بتابد به ره قایقِ دریا آن نور…
-
سرباز بی سر
یک طرف گردان و لشگر یک طرف سرباز بی سر یک طرف محراب و منبر یک طرف مسکین بی فر یک طرف ماهی و صیاد یک طرف طعمه سر دار یک طرف قاضی و شاکی یک طرف محکوم محجور در عجب ماند سردار ازل تا کجا این بی کلاهی ها به سر