من در این خلوت خویش

من در این غربت دور

با خود اندیشیدم

چیست در گوهر تو،

که مرا بی پروا

کرده است عاشق تو

کودکی دیدم من

پی بازیگوشی

لحظه ها را به غنیمت شمرد

کودکی دیدم من

که درون اش ویدا

همه اسرار وجود اش پیدا

متحیر گشتم،

که در این پیدایی

نیست جز شیدایی

تو تجلی دادی

به وجوه اخلاص

رخنه کردی در من

رخنه کردی در سنگ

تو به ما یاد بده

پیدایی

شیدایی

لذت گرم وثوق

و وفاداری را

که به تو محتاجیم

ما در این وانفسا